وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم دردا ندامتا که تا چشم زدیم نابوده به کام خویش نابوده شدیم ..................... اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حل معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده براُفتد نه تو مانی و نه من ...................... بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ شمع طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ ، من جام جمام، ولی چو بشکستم، هیچ
اما یک بار که بهش بگی دوستت ندارم دلش میشکنه رابطه بهم میخوره ناراحتی به بار میاد چرا وزنه ی دوستت دارم انقدر سبکه چرا آدما نمیفهمن اون طرف صدبار هزار بار ملیون ها بار بهشون گفته دوستت دارم اگر یکبار میگه دوستت ندارم بذارن پای روزهای قبلی که برعکس اینو گفته مثال های زیادی میشه در این باره زد که بدگویی ، بدی ، خشم و صفات بد قدرتشون میچربه به خوبی و ... واقعا قدرت بدی انقدر زیاده. اگر شک دارید امتحانش کنید به مادرتون ، همسرتون ، دوستتون ، عشقتون قطعا بار ها گفتید خیلی دوستش دارید اگر دوستت دارم معادل دوستت ندارم باید باشه این بار خیلی جدی برید و زل بزنید توی چشم هاش و بگید من از تو بدم میاد نیازی هم نیست بگید متنفر هستید فقط روی حرفتون باشید خیلی جدی. اون وقت عواقبش باعث میشه به گفته ی من ایمان بیارید میدونم که کسی این کار رو نمیکنه اما خواهش هم میکنم واقعا این کار رو نکنید حیفه دل یک نفر به خاطر آژمایش شما شکسته بشه من نمیدونم واقعا چرا اینطوره اما میدونم که واقعا همینطوره اگه کسی میدونه به منم بگه لطفا
و این دو تا عکس رو از همه بیشتر
ممنون آقای احمد آقای اشرافی
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد این همه نقش در آیینه اوهام افتاد این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار هر که در دایره گردش ایام افتاد در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد فرهاد مهراد وقتی گنجشکک اشی مشی رو میخوند کیف میکردم و تمام آهنگ هاش برام تک تک خاطره داره فریدون فروغی وقتی قوزک پا رو میخوند مسخره میکردم وقتی با تمام وجودش
فریاد میزد منم همراهش داد میزدم انقدر این صدا رو دوست دارم که تمام
شعرهاش رو حفظ هستم وقتی سیاوش قمیشی میخوند مگه میشه یه پرنده بمونه بی آب و دونه مگه
میشه یه قناری توی بغض آواز بخونه تعجب میکردم انقدر با دقت بهش گوش کردم
تا فهمیدم میگه اگه تو بری ز پیشم نمیگه اگه تو بریزه پیشم الهه ی ناز بنان برام حس خاصی داشت یادمه پدربزرگم فوت کرده بود این آهنگ رو گذاشت بابا از بغض داشتم میمردم مرا ببوس ویگن و حسن گل نراقی برام فرقی نداشت سیمین غانم رو نمیشناختم ولی از آهنگ هاش لذت میبردم خصوصا گل گلدون من امشب در سر شوری دارم دلکش رو دارم گوش میکنم الان انقدر زیباست برام که باهاش واقعا به اوج آسمان میرم حالا میفهمم اینها رو واقعا چی میخوندن الان میفهمم چرا بابا همیشه توی ماشینش از اینها آهنگ میذاشت انقدر دوستشون دارم که حد نداره احساس عمیقی که الان با این آهنگ ها برقرار میکنم رو کسی نمیتونه درک کنه از کل دوران بچگی همین خاطرات خوب رو دارم. من خیلی بچگی نکردم خب خانواده ی پول داری نبودیم در واقع خیلی هم بی پول بودیم فقط همین که توی پیکان قرمز رنگ بابا شبها این آهنگ ها از نوار کاست با اون کیفیت خراب پخش میشد خیلی لذت بخشه حیف الان دیگه نه از اون پیکان قرمز رنگ خبریه نه از اون سادگی و بی آلایشی نه اون آهنگ ها توی ماشینش به هر حال ممنون بابا راستی بچگی شما چه چیز خاطره انگیزی داشته؟ از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد ترک تسبیح و دعا خواهم کرد وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند!! تو مهی بر آسمانی و منم خار رهی روی خويش از عاشقان جانا مکن هرگز نهان نور ماه از آسمان تابد بر اطراف جهان به دست تو تیر جفاست ای صنم نشانه ی تير تو کيست آن منم نخواهم از دام تو رَست بی خطر دمی بر اين بسته ی دام کن نظر ای گلعذارم ، بردی قرارم، دست از تو هرگز من برندارم با همه جور تو من در ره دیگر نروم بسته ام در دام صیاد که دگر من نشوم چون کنون از جان خود من شسته ام دست ای حبیب کی مرا بیمی بود از جور و از کید رقیب گذشته در راه تو موج از سرم بگو کز این پرده که روی آورم خوش آن که اندر ره دوست جان دهد به راه عشق آنچه نکوست آن دهد آن روی مهوش، آن موی دلکش، یکباره افکند بر جانم آتش تصنیف "بسته ی دام" که از ساخته های استاد علینقی وزیری با شعر زیبای حسین گل گلاب است که مربوط می شود به سالهای پیش از انقلاب که در دانشگاه تهران ظبط شده که با صدای دلنشین خانم پریسا و سنتور مرحــوم مشکاتیان و تار استاد حسین علیزاده ،کمانجه استاد داوود گنجه ای و استاد علی اکبر شکارچی ، نی استاد محمد علی کیانی نژاد و تنبک استاد محمــود فرهمند می باشد عاشقت خـواهم مــــــاند بـــی آنـــكه بــدانــــــی. دوستـــت خـــواهم داشت بــی آــنكه بگــویــــــــم . درد دل خـــواهــم گـــفـت بـــی هــیـــچ كـــلامــــی . گـــوش خـــواهـــــــم داد بـی هـــیــچ ســــخـــنـی . درآغوشت خواهم گریست بی آنــــكه حــس كنـــــی . در تو ذوب خــــواهم شـد بـــی هیــچ حـــرارتـــــی . این گونه شاید احساسم نمیرد زنی را می شناسم من فقط بدونین که یک شعر جایگزین برای یه تصنیف بسیار زیباست... کجا رفتی مهربان من دل از دوریت خون شد ندانستی از فراغ تو حال زار من چون شد چرا با من این چنین کردی تو بر غم مبتلا کردی اسیر غربت شدی مرا در بند بلا کردی برو که دیگر نمیخواهم با تو آشنا باشم نمیخواهم با خیال تو دیگر همصدا باشم نهالی را چون که بشکستی تو هرگز گل نخواهد داد بهار ما طی شد و افسوس دل از اشتیاقت داد زمانه دیگر کمی کم کن با ما این فسونگری چرا آخر با دل عاشق کردی بس ستمگری مجالم ده تا که برخیزم من در دل شور و غوغا کن بهاری دیگر رسید از ره رویت را به فردا کن این شاید غزل بشه بهش گفت اما در کل شعر های من قالب خاص و وزن متوازنی رو نداره. دگر بس کن تو عابد زهد خویی تو پاکی و ز پاکی چون سبویی سبوی بی ثمر ، خالی چرایی؟ این این ره می روی دانی کجایی؟ تو نقد آنچه آنی را فروشی به آن نسیه که باشد در خموشی لب لعل و می و ساغر ننوشی به جای جامه تو عمامه پوشی به دریا آمدی لکه سیاهی نترسیدی کند دریا خروشی؟ ....................... این هم شاید دو بیتی باشه: گویی که بیابید خدا را به خرابات به زیر هر طبق اندر سماوات یعنی که بگردید و نگردید ، نجویید چشم عقلت را ببستی هیهات و هیهات ................................................................. دوش مرا جان بر لبان با سوز دل کردم بیان نفس،چنین آی و روان دستم رود روزی عنان شستم ز جان دست از خدا تا با صدای هر دعا روحم نیازارد اذان اشکم نریزد بی امان چرخم چنان گردان جهان سوی دیار عاشقان دامن کشان گیسو فشان چرخنده چون رقص زنان بیخود ز هر کون و مکان بی کعبه و مهر و نشان بی آرزوی بیکران بی مهوشان بی دلبران روزی نیوشم جام جم روزی رهم از بند تن روزی برارم من فغان کنم عیان راز نهان بر هم زنم نظم زمان گویم خدا نجوا کنان یا حلقه در گوشم کنان یا حلقه از گردن رهان شعر از خودمه ، مطلب تکراریه اما دوست داشتم دوباره بذارمش گفتي كه : مي بوسم تو را گفتم تمنا مي كنم نگاهی خسته از فرط سیاهی بدو گفتم که چشمان تو زیباست همی گفتا تو از جانم چه خواهی چه گویم من ز جانت هیچ جانا تو با زیبا نگاهی جان پناهی بگفت ای آشنا با لحظه هایم این تو و روی من و سویم نگاهی این غم و غمزه برایت،من برایت به فردا میروم گر جان نخواهی تو امشب جان بگیر گیرنده تر باش مکن عمر عزیزت را تباهی خداوندا خدایا،من و راه دو راهی؟! به سویی جانی و سویی نگاهی دوچشمان و نگاهش چو جام مستی آور ولی بی جان مرا ، دمی و آهی چو در فکرش نشستم عاقلانه ندیدم در خودم پای و رای گناهی گفتمش ره ز بر قدوم تو منتظر رو و رهان دلم،رو سوی هر نواحی ز زمین خاست مرا بوسه زنان گفت فراموش،دگر آغوش اگر بخواهی بوسه ی وقت وداع کرده لبم داغ داغ این من و این داغ یار،سکوتی و سرد آهی هر چه گویم ز مستیست که هستم ور نه این نه من هستم که مستم چو چرخانم قلم بر شصت دستم نویسم آنچه را کز آن برستم الا ابلیسیان را من پرستم خداوندان جدا را من پرستم زنم بوسه به پای این شیاطین کنم سجده به روی این فرامین کنم بطلان و باطل خوی عابد بجویم راه زایل سوی باطل که بعد از مرگ من گر آخری هست عدالت جوی و هم یک عادلی هست برای بیدلی اینک دلی هست مرا تاوان کارم دوزخی هست بدانجا افکند رسوا بسوزم چو چوب آن درخت افرا بسوزم گدازد جان و روحم را ز آتش که من تا ما شوم افزون کن آتش تا بسازد دیگری از تار و پودم تا بسوزد همرهم عجز زبونم ز سر تا پا شوم افسون آتش بگیرد دامنم،آن اشک و آهش چون سوخته و ساخته شدم به راهش بنوشاند به من می زلالش چو نوشیدم نیوشیدم سخن را چو او دیدم بپوشیدم کفن را تا سحر می سر کشم لایعقل و مست و خمور در میان عاشقان من همچو مور که بینم شوکت باقی و بقا را ببینم مظهر لطف و لقا را قطره ای بودم که با دریا شدم ذره ای بودم که بی پروا شدم هر چه گویم ز مستیست که هستم ور نه این نه من هستم که مستم چو چرخانم قلم بر شصت دستم نویسم آنچه را کز آن برستم
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم







ساعتی آرام بنشینم
گویمش درد کهنسال دلم را
کیست با من آشنا؟
کیست دشمن؟
خاطرم نیست چرا دوستت داشتم
.
خاطرم نیست کجا با توسخن گفتم از اندوه دلم
باورم نیست تو رفتی
.
به کجا؟
و چرا؟
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من....
زنی را می شناسم من....
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
زنی را....
گفتي كه : گر بيند كسي ؟ گفتم كه : حاشا مي كنم
گفتي: ز بخت بد اگر ، ناگه رقيب آيد ز در ؟
گفتم كه : با افسونگري ، او را ز سر وا مي كنم
گفتي كه : تلخي هاي من گر ناگوار افتد مرا
گفتم كه: با نوش لبم ،آنرا گوارا مي كنم
گفتي : چه مي بيني بگو در چشم چون آيينه ام ؟
گفتم كه : من خود را در او عريان تماشا مي كنم
گفتي كه : از بي طاقتي ،دل قصد يغما مي كند
گفتم كه : با يغماگران ، باري مدارا مي كنم
گفتي كه : پيوند تو را با نقد هستي مي خرم
گفتم كه : ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم
گفتي : اگر از كوي خود ، روزي تو را گويم برو؟
گفتم كه: صد سال دگر امروز و فردا ميكنم
گفتي : گر از پاي خود، زنجير عشقت وا كنم
گفتم : ز تو ديوانه تر ، داني كه پيدا مي كنم
سيمين بهبهاني
| Design By : Night Melody |



